![]() |
![]() |
|
|
یه روز گرم تابستانی، وقتی دوباره هورمون های بی منطقت به هم ریختند و از زمین و زمان دلگیری میری پای چت تا با عشق راه دوریت حرف بزنی و کمی سرش غر غر کنی تا آروم شی، با آرامش دوست داشتنیش اینا رو برات دونه دونه میفرسته و کیلو کیلو از غصه های بی دلیلت کم می کنه....( برای ثبت در تاریخ)
* مردي كه اشكهايت را ميبوسد و موهاي پريشانت را شانه ميزند، منم * براي ثانيه اي كه فرشته اي از بهشت در رحم تو به امانت مي آيد ، منم كه كنارتم و تو در آغوش من است كه مي آرامي * مردي كه موهاي تو و کودکت را قبل از خواب شانه ميكند و هر دوي شما را در آغوش مردانه اش ميخواباند منم * تو برف زمستان ، وقتي از خواب پا ميشي و ميري پشت پنجره ،کسی كه روي بخار شيشه اتاق اسمت را نوشته منم * كسي كه بارها و بارها نازت را ميكشد و قهرهايت را خريدار است هنوز ، منم ----------- نی نی ۱۵ هفته ای من، آرام و سالم به دنیا بیا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:3 توسط مامانی |
|
|
مسافر راه دوریم رسید، تا نیمه شب نگرانش بودم و تا ابد دلتنگش، شکر.
عزیز چهارده هفته ای من چه از روزی که فهمیدم در بطن من رسوخ کردی چه از خیلی قبل تر ها همیشه برایت هویت مستقلی قائل بودم، به عنوان یک انسان با هویت مستقل و مختص به خود. این وبلاگ رو هم از سال 85 برای تو ساختم، برای تویی که سال ۸۷ به زندگی ما وارد شدی، پس همیشه در یادمان بودی و از همه مهم تر این که همیشه برای تو به عنوان یک انسان هویتی مستقل قایل شدم. هر چند خودم چند سالیست در وبلاگ دیگری می نویسم ولی دوست نداشتم من و تو در هم ادغام شویم و هر کدام در قالب شخصیتی خودمان باید رشد کنیم. بعد از آمدنت هم همیشه برای من و فواد هویت داشتی، حتی زمانی که ۱/۱ سانتی متر بودی. طوری که به اطرافیان هم این طور القا کردیم که تو یک انسان کاملی، اون ها هم هر هفته خودشون رو با روند رشد تو هماهنگ می کنند، مثلا حال زیتون و لیمو و هلو و .. ی ما رو می پرسند و من مست غرور میشم وقتی می بینم کودک دورن من مستقل از من و فواد، شناخته می شود. خوشحالم که هستی و خوشحالم که اینقدر آرام و بی دردسر در منی که باعث میشی ما از آمدنت غرق در شادی بشیم و ذهنمون آرام باشه تا به مسائل دیگه زندگی تو هم برسیم. سالم و آرام باش. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 18:54 توسط مامانی |
|
|
من و تو با هم به هفته ۱۴ رسیدیم، هم چنان آرام و بی سروصدا داریم راه رو طی میکنیم.
دیروز فواد برگشت، همیشه جدایی برام سخت بود ولی این دفعه با وجود مسافر کوچولوی توی دلم بیشتر از همیشه دلم تنگ شد، هلوی دوست داشتنی که به زندگی خوبمون رنگ و بوی دیگه ای داده و نقش هویت سازی رو برامون داشته. طبق کتاب این هفته از اندازه هلویی هفته پیش به اندازه مشت دستم تبدیل میشی، کم کم حس میکنم ته دلم سفت شده و نزدیک ۲ کیلو اضافه کردم نسبت وزن قبل از ایران آمدنم و تا اونجا که بتونم سعی می کنم پیاده روی کنم، هر چند اینجا که هستی برعکس انگلیس که هر روز و در هر شرایطی ورزش میکردم حس و حال حرکت نیست و ترجیح میدی بشینی و کنار عزیزات حرف بزنی و بگی و بخندی. راستی ملوسک من چند روز پیش تخت خوابت رو هم خریدیم، بعد از کلی گشتن رو اینترنت و تو مغازه و پرس و جو، به نظرم خیلی مناسب و کامله و برای همه موقعیت هات پیش بینی کرده. اصلا فکر نمی کردم اینقدر بارداری راحت و بی دردسری داشته باشم، خدا رو هزار مرتبه شکر. امشب هم با خاله کوچولوت و حاجی مامان و خاله شهناز و عمه انسیه میخوایم بریم اعتکاف، به یاد چند سال گذشته که هر سال رفتم، برای سلامتی و آرامشت دعا کنم، هر چند نمیتونم روزه بگیرم و ۱ روز بیشتر هم نمی مونم ولی مهم ته دل آدمه. خدایا از اول زندگی توکل هر دوی ما به خود خودت بوده، تنهامون نذار. این دو تا مسافر رو به تو سپردم، یکی یه قاره دورتر یکی یه وجب پایین تر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 16:19 توسط مامانی |
|
|
ماهی کوچولوی من
چون قبل از ایران آمدن، شدیدا به دوچرخه سواری عادت کرده بودم ترجیح دادم برای ادامه این روند شروع کنم به ورزش، چون علاوه بر ترک دوچرخه سواری، وضعیت خورد و خوراکم هم بشدت تغییر کرده بود و روند لوس شوندگی توسط اطرافیان کم کم داشت به بحران وزن منجر میشد! برای همین نزدیک یک ساعت و نیم روی تردمیل رفتم. ولی اسپاسم شدیدی در اطراف کمر و شکمم حس میکردم. ماهی زیبای من ببخش اگر اذیت شدی. برای چکاپ پیش دکتر رفتیم، و من از دیدن تصاویر زیبا و عجیب روی مانیتور غرق لذت و شعف وصف ناشدنی شدم. یه موجود کوچولو با هیجان خاصی دست و پاهاش رو تکون میداد و گاهی سرش رو بالا و پایین می برد. باورم نمیشد این معجزه درون من باشه، با تعجب چند بار پرسیدم یعنی واقعا نی نی من تکون میخوره، اونم با این شیطنت و هیجان؟! دوست داشتم جیغ بزنم از خوشی. من و تو روز به روز با هم بزرگ میشیم. پ.ن: بابایی تهرانه، خیابان بهار و کالسکه و کریر، خیابان انقلاب و کتاب های مربوط به کودک و تربیت... می بینی چقدر جالب و شیرین اولویت های زندگی مون تغییر کرد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:56 توسط مامانی |
|
|
لیموی خوش عطر بوی من
فردا من و تو وارد هفته ۱۲ زندگی جدید میشیم، با آرامش و سلامتی کامل این سفر طولانی رو از انگلستان تا کرمانشاه سه تایی با هم طی کردیم. به طرز زیبا و غیر قابل تصوری اذیتم نکردی و انگار نه انگار که من حامل موجود شیرینی هستم. البته بابایی مثل همیشه هوام رو داشت و نگذاشت اصلا فشاری به من و تو وارد بشه و من از داشتن چنین مرد محکمی که میشه همیشه ی زندگی بهش تکیه کرد غرق لذتم. لندن و استانبول و تهران و کرمانشاه، مسیر اولین مسافرت طولانی جوجه من بود. ------------------------------- می بینی بی دلیل غصه این محفل گرم رو نمیخوردم، می بینی همه چقدر مهربان و پر از محبتند، همیشه قدردان خدا بودم و هستم بابت این همه نعمت، هر چند سال هاست که برای درس مجبورم به غربت نشینی. ----------------------------- گاهی فواد با تعجب به من میگه: یعنی تو مطمئنی که حامله ای؟! این تعجب رو بابا و مامان هم ابراز کردند. خودم هم در عجبم از اینکه اصلا اذیت نیستم و این لیموی یازده هفته ای من که فردا وارد هفته ۱۲ میشه اینقدر آروم و بی آزاره. خیلی راحت میخورم و مهمونی میرم و میگردم و درست مثل قبلتر ها. هنوز هم به جز پدر و مادر ها خیلی اعلام عمومی نکردیم ورودت رو، چون واقعا حوصله شنیدن نقطه نظرات و توصیه های دائمی خاله خان باجی ها رو ندارم، میدونی جوجه ی من، مامانیت کلا اهل این این تیپ معاشرت ها نیست و ترجیح میده با آرامش این دوره رو سپری کنه و نمیدونم چه حسیه که دوست دارم این قضیه فوق ویژه، حالت خصوصی داشته باشه فعلا. ---------------------------- به خاطر لاغر شدن چند ماه گذشته، هنوز کسی به باردار بودنم شک نکرده، خودم هم حس سبکی دارم هنوز و از داشتنت غرق لذتم. فعلا هم مامان های عزیز خودم و فواد دائم لوسم میکنند و سعی میکنند غذاهای مورد علاقه ام رو درست کنند، هرچند متاسفانه نمیدونم چرا اشتهام کم شده و زیاد نمی تونم تقاضا بدم! دوستت داریم و به وجود ۸ گرمیت می بالیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:4 توسط مامانی |
|
عزیز دلم فردا وارد هفته ۱۰ زندگی قشنگت میشی، فردا مسافریم، به جایی به اسم وطن، به جایی که بهترین های زندگی اونجا هستند، اولین مسافرت ۳ نفره ما! خوشحالم که هر چند غیر مستقیم ولی خواهی دید که چقدر آدم های خوب و مهربونی در اطراف ما زندگی می کنند، آدم های خوبی که لحظه شماری می کنند برای دیدنمون، باید بفهمی که زندگی بالا و پایین داره، تنهایی داره، غربت داره ولی یه موقع های فوق العاده قشنگی هم داره که دورت رو پدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله و عمه و فک و فامیل پر خواهند کرد. عزیز ۱۰ هفته ای من هنوز نیومدی زندگیمون خیلی تحت تاثیر تو قرار گرفته، از آوردن خوردنی و آب و لباس مناسب گرفته تا دغدغه های باباییت. دائم سعی میکنه تا حداقل فشار به من و تو بیاد. تا دیروز هم دوتایی با هم کلی دوچرخه سواری میکردیم و توی این هوای ملس بهاری با هم صفا، ولی دیگه فکر کنم از ایران که برگردم نشه با شکم قلمبه رو دوچرخه بشینم! از این همه تغییرات ذهنیم شادم، کلی کتاب و مقاله های رنگ به رنگ مرتبط با حاملگی میخونم، یه فایل هم به اسم سیسمونی درست کردم که با توجه به اطلاعات مختلفی که از روی اینترنت یا توصیه های دوستان می شنوم در اون فایل مینویسم. زندگی یعنی همین تنوع ها دیگه، یه روزی کتاب و مقاله دانشگاه به دست آدمه یه روز هم بارداری هفته به هفته! فکر میکنم اگر هر چیزی در زندگی به موقع خودش باشه برای آدم لذت بخش خواهد بود. فردا برای من روز بزرگیه، روز رسیدن به آغوش های گرم و سرشار از مهری که همیشه تشنه شان بودم. خوشحالم که ایندفعه یه مسافر کوچولو هم با خودم دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 15:5 توسط مامانی |
|
عزیز ۹ هفته ای من سلام دیروز با هم کلی خوش گذروندیم، تو یه هوای ملس و خنک بهاری با یه نم نم بارون کلی نان برداشتیم و دوتایی رفتیم به پرنده های دریاچه پارک نزدیک خونه دادیم. چقدر حس خوبی وجود داره وقتی میدونی قلب یک انسان دیگه داره در وجودت تند و تند میزنه و اون رو به صورت یک هویت مستقل شریک کارهای مختلف میکنی. بعد هم روبروی دریاچه پر از قو و مرغابی و مرغ دریایی، با یه نم نم ریز بارون برات قرآن خوندم و آرام شدم. هر چند موقع برگشت بارونش تند شد ولی باید یاد بگیری که زندگی همیشه خوشی نیست و باید یاد بگیری که خودت رو به هر شرایطی بتونی عادت بدی. دو تایی توی اون بارون تند کلی گل خوشگل و خوش بو چیدیم و تا خونه باهات حرف و زدم و پیاده روی کردیم. دوست دارم از همین حالا که طبق کتاب هایی که میخونم در حد یه زیتون متوسط ممنونم از حضور آروم و بی دردسرت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:20 توسط مامانی |
|
خیلی برام ارزش داره وقتی می بینم با همه خستگی که داری( بخصوص این دو هفته اخیر برای نوشتن مقاله)، بدو بدو از دانشگاه رفتی گوشت تازه گرفتی، کلی سایت مخصوص آشپزی روی کامپیوتر بازه تا طرز تهیه کباب تابه ای رو بخونی و با یه هیجان خاصی که تو چشمای مهربونت حتی از پشت عینک هم پیداست برای من کباب تابه ای درست کنی و خواب چند شب پیشم رو عملی کنی! و من خوشمزه ترین کباب تابه ای دنیا رو خوردم که صمیمت و محبت چاشنیش شده بود. همه زحمت های همیشگیت و به ویژه مراقبت های دلسوزانه این چند وقته، برام ارزشمنده و سرشار از عشق میشم با کارهات، خیلی بی ریا و با صفاست.ممنون. از اینکه ثمره عشق پاک و بی آلایشمون،حالا اومده کنج دل من آروم گرفته قند تو دلم آب میشه، از اینکه میبینم خانواده زیبای دو نفرمون حالا با اومدن این موجود شیرین ۹ هفته ای رویایی تر داره میشه دلم قنج میره. و لحظه به لحظه از معبود دوست داشتنیم ممنونم بابت همه لطف بی دریغش به من و ما. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 18:50 توسط مامانی |
|
|
عزیز دلم
قربونت برم که اینقدر آروم و کم آزاری، به جز اون هفته اولی که تازه فهمیده بودم یواشکی اومدی تو تْنگ دلم و یه خرده حالت تهوع داشتم، الان دیگه هیچ عامل ناراحتی در من باقی نمونده، روانم آرام آرامه و زندگی بصورت روتینش در حال جلو رفتنه، گاهی با هم میریم دوچرخه سواری، گاهی خرید و دنبال سوغاتی خریدن مثل دیروز و گاهی هم مهمونی و گشت و گذار. بابای دوست داشتنیت لحظه ای نیست که به یادت نباشه و برای آرامش من و تو هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده. امروز هم من و تو میخوایم غافل گیرش کنیم، چون فردا تولدشه، براش کیک پختیم و کارامل درست کردیم، خونه رو دوتایی تمیز کردیم و کلی تزیینش کردیم با بادکنک های خوش رنگ، میز رو هم چیدیم و پر از زرق و برق های رنگارنگ تولد کردیم. امسال اولین تولد ۲ نفره و نصفی فواد ه، شادم از داشتنت کوچولوی ۱۱ میلی متری من! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:41 توسط مامانی |
|
|
امروز قلب کوچکت درونم می تپد، امروز فهمیدم براستی مادر شدم، صاحب یک انسان کامل، امروز حس می کنم ماهی کوچولوی من با اشتیاق در تنگ دلم می چرخد و من میزبانش هستم.
امروز که قلب کوچکت روی مانیتور تند و تند میزد بی اختیار اشکم سرازیر شد، دیگه اون موقع بود که اومدنت رو باور کردم و با گرمی دستای بابائیت که سعی داشت آرامم کنه خوشبختیم کامل شد. آره، تو به راحتی و آرامی هر چه تمام تر اومدی و تو دل من لونه کردی و من و بابائیت رو به عرش بردی. من امروز حس میکنم کامل شدم، یه زنانگی کامل و ناب. -----------********----------- امروز ساعت ۴۰/۱۰ وقت سونو داشتم، از چند روز قبل روزشماری می کردم برای امروز، از خدای همیشه مهربانم خواسته بودم که یه نی نی سالم و صالح رو وقتی که صلاح میدونه بهمون بده، برای همین به طرز عجیبی دلم قرص و محکمه، ولی از نگرانی های این دوره هم نمیشه گذشت به این راحتی ها. یکی از نگرانی های عمده ام این بود که دوقلو باشی، آخه هم خاله و داییت دوقلو هستند هم بچه های عموت. هر چند سالم بودن از همه چیز برام مهمتر بود ولی واقعا تو این غربت و دست تنها، تازه اگه بخوام درسم رو هم شروع کنم خیلی شرایطمون سخت میشد. ولی جوجه توی دل من یه دونه بود! یه جوجه ۷ هفته و ۳ روزه خلاصه صبح با بابائی رکاب زنان رفتیم سمت بیمارستان، امروز باران شدیدی می آمد ولی به تنها چیزی که فکر نمی کردم سختی راه بود، باید از حالا یاد بگیری که خودت رو با هر شرایطی تطبیق بدی و نیمه پر لیوان زندگی رو ببینی. بعد هم که یه خانوم دکتر خیلی با محبت گیرم افتاد و هر چی سوال داشتیم ازش پرسیدیم، چند بار تکرار کرد که همه چیز اوکی هست و هیچ مشکلی در روند بارداری نیست. یکی تو دل من فقط می گفت: شکر، شکر .... پ.ن: اولین عکس زندگیت رو اسکن میکنم میذارم اینجا، از صبح بارها بوسیدمش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:1 توسط مامانی |
|
|
امروز قلب کوچکت درونم می تپد، امروز فهمیدم براستی مادر شدم، صاحب یک انسان کامل، امروز حس می کنم ماهی کوچولوی من با اشتیاق در تنگ دلم می چرخد و من میزبانش هستم.
امروز که قلب کوچکت روی مانیتور تند و تند میزد بی اختیار اشکم سرازیر شد، دیگه اون موقع بود که اومدنت رو باور کردم و با گرمی دستای بابائیت که سعی داشت آرامم کنه خوشبختیم کامل شد. آره، تو به راحتی و آرامی هر چه تمام تر اومدی و تو دل من لونه کردی و من و بابائیت رو به عرش بردی. من امروز حس میکنم کامل شدم، یه زنانگی کامل و ناب. -----------********----------- امروز ساعت ۴۰/۱۰ وقت سونو داشتم، از چند روز قبل روزشماری می کردم برای امروز، از خدای همیشه مهربانم خواسته بودم که یه نی نی سالم و صالح رو وقتی که صلاح میدونه بهمون بده، برای همین به طرز عجیبی دلم قرص و محکمه، ولی از نگرانی های این دوره هم نمیشه گذشت به این راحتی ها. یکی از نگرانی های عمده ام این بود که دوقلو باشی، آخه هم خاله و داییت دوقلو هستند هم بچه های عموت. هر چند سالم بودن از همه چیز برام مهمتر بود ولی واقعا تو این غربت و دست تنها، تازه اگه بخوام درسم رو هم شروع کنم خیلی شرایطمون سخت میشد. ولی جوجه توی دل من یه دونه بود! یه جوجه ۷ هفته و ۳ روزه خلاصه صبح با بابائی رکاب زنان رفتیم سمت بیمارستان، امروز باران شدیدی می آمد ولی به تنها چیزی که فکر نمی کردم سختی راه بود، باید از حالا یاد بگیری که خودت رو با هر شرایطی تطبیق بدی و نیمه پر لیوان زندگی رو ببینی. بعد هم که یه خانوم دکتر خیلی با محبت گیرم افتاد و هر چی سوال داشتیم ازش پرسیدیم، چند بار تکرار کرد که همه چیز اوکی هست و هیچ مشکلی در روند بارداری نیست. یکی تو دل من فقط می گفت: شکر، شکر .... پ.ن: اولین عکس زندگیت رو اسکن میکنم میذارم اینجا، از صبح بارها بوسیدمش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:1 توسط مامانی |
|
گل سرخ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:20 توسط مامانی |
|
|
بالاخره به مامانم گفتم، چقدر حس قشنگی داره وقتی ببینی دخترت بزرگ شده و گوشی رو برمیداره و میگه مامان جان، من دارم مامان میشم!
حیف که فاصله مون به اندازه یه قاره بود و دلتنگی پنهان پشت صدامون به وسعت یه دنیا. ولی میشد ذوق و شوق مامانم رو با هر مقدار فاصله فهمید، از وقتی فهمیده بیش از ۱۰ بار زنگ زده و همش بهم روحیه میده میگه آرامشت رو حفظ کن، به خودت برس. میگه بعد از اینگه شنیدم سریع رفتم ۲ رکعت نماز شکر خوندم و قرآن رو به نیت باز کردم. واای که چه آیه های خوبی آمده بود. آیه های ۷۶ تا ۷۸ سوره نحل. فعلا قراره بین خودمون بمونه تا کمی شرایط جدیتر بشه. و اما تو ای کوچولوی شیرین من هنوز نمیتونم خیلی خوب غذا بخورم، هر چند هنوز به صورت واقعی بالا نیاوردم ولی حس تهوع تا حدی اذیتم میکنه. هنوز نیامدی آماده باش دادی بهم. شب ها چند بار پا میشم و کمی به صورتم آب خنک میزنم تا این حالتم رفع بشه. حس نابی رو با تو تجربه میکنم. هر چند بی رو دربایسی بگم که گاهی حس دوگانه ای بهت پیدا میکنم، یه چیزی بین ترس و شادی توامان، یا نگرانی بابت تربیتت، آینده ات. ولی همون خدایی که اینطوری همه چیز رو برامون به بهترین وجه پیش آورد مطمئنم تنهامون نمیذاره. سالم باشی عزیزم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:5 توسط مامانی |
|
|
5 هفته و 6 روز
![]() هنوز شرایط جدید رو باور نمیکنم. یعنی من مادر شدم؟ یعنی تو با این آرامش و شیرینی بهمون هدیه داده شدی؟ یعنی باید قبول کنم که برهه جدیدی از زندگی ما شروع شده؟ هر چی که هست شب و روز دارم خدای همیشه مهربانم رو به خاطر وجودت شکر میکنم. می دونی همیشه یکی از بزرگترین دغدغه های من و باباییت این بود که تو رو در زمان و مکان مناسبی داشته باشیم و الان در بهترین زمان ممکن خدای بزرگ تو رو به زندگی ما هدیه داد. زمانی که من ذهنم از درس آزاده، در کشور و شهر جدید کم کم جا افتادیم، وضغیت درسی بابایی و مسیر سه سالش مشخص شده، دوستای خیلی با صفا و با محبتی پیدا کردیم، و 1 ماه دیگه هم بلیط گرفتیم که بریم ایران اونم 3 نفره! واای که چه قندی تو دل من آب میکنند از اضافه شدن یه عضو جدید به زندگی. حس جدیدی دارم، یه آرامش ویژه، هوا عالیه و من و تو با هم میریم دوچرخه سواری، از دکتر پرسیدیم گفت فعلا خطر نداره که دوچرخه سوار شم. دیشب رفتیم دعای کمیل مرکز، اولین دعای کمیل 3 نفره، خیلی چسبید، دستم رو میذاشتم روی دلم و برای سلامتیت دعا میخوندم و با هم از خدای مهربان تشکر میکردیم. این هفته قلبت تشکیل میشه، باید به اطرافم با آرامش و محبت و عشق نگاه کنم تا قلب کوچیکت پر بشه از عشق و مهر و صفا و صلح. هنوز به مامی نگفتم، دل تو دلم نیست که بهش بگم ولی نمیخوام به جز ایشون کسی فعلا بدونه تا سونوی 28 می هم انجام بشه و با خیال راحت آمدنت رو به این دنیا با تمام وجود فریاد بزنیم. میدونم از خوشی مامانم بال در میاره. کلی بریم ایران لوس میشیم 2 تایی! ممنونم از آمدنت، حس ناب زن بودنم رو کامل کردی عزیز دلم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:16 توسط مامانی |
|
![]() و تو آمدی.... دو روزه که از شادی، زمان و مکان رو گم کردم، روحم پرواز میکنه و در اوجم. هیچ وقت فکر نمیکردم با دیدن دو خط صورتی روی یه نوار سفید قلبم اینطور شدید بزنه و تمام حس هیجان و شور دنیا پرتاب بشه تو قلبم. ساعت ۴:۴۵ سه شنبه ۲۴ اردی بهشت، در یه روز گرم و قشنگ بهاری فهمیدم که مسافر کوچولوم بدون زحمت و به آرامی و وقار داره میاد، اون هم در بهترین زمان ممکن که ثبات پیدا کردیم در محیط جدید و با تمام وجود منتظرت بودیم. خوش آمدی کوچولوی دوست داشتنی ام.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:42 توسط مامانی |
|
|
کاش زندگی من اینقدر با سرعت جلو نمی رفت. دگمه pause زندگیم کجاست. میخوام کمی و فقط کمی در لحظه بمانم.........
* قشنگ درک میکنم حس مادرم رو وقتی برای بچه های دوستش که پدر و مادرشون مکه رفتند 10 جور غذا درست می کنه. به این امید که در غربت برای دخترشو دامادش کسی، وقتی یه محبتی بکنه. وااای چقدر دلگیر و قشنگ و نابه. وقتی دلت قنج میره برای بچه ای که تا چند تک روز دیگه پیشته و بعد میره اونور دنیا ولی میخندی و سعی میکنی دائم امید ببخشی. * من دارم له میشم کودک دوست داشتنیم. گوئی در چاله افسردگی عمیقی افتاده ام. من خانواده ام را همین طوری سالم و خوب و شاد میخواهم خدای بالای سر. من قلبم رو پاره پاره جا میذارم. من با تمام وجودم میخوام جز خوشی چیزی نبینند تا من برگردم. خدایا آرامم کن. یادش به خیر روز کنکور، بعد از شوک اولیه ندانستن سوال اول و دوم ادبیات، وقتی از شدت غم و استرس سرم رو گرفته بودم روی برگه کوچکی مامان گلم نوشته بود: الا بذکرالله تطمئن القلوب.... واااای کق چقدر آرام شدم....... خدایا التماست میکنم که دوباره روزی رو برسون که من کنار پدر و مادر و برادرا و خواهرم باشم نه فقط تو قاب عکس و پشت تلفن......... قلبم تیر میکشه از غم دوری...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:59 توسط مامانی |
|
|
عزیز دلم بعد از مدت ها سلام
حس تعلق خاصی به این صفحه سفید یبدا کردم، انگار منو به تویی که هنوز نیستی پیوند میزنه. در این چند ماه که ننوشتم اینقدر مسائل مختلف برای زندگی مون پیش اومد که نگو. یکی از بزرگترین تصمیمات زندگی رو منو و باباییت گرفتیم. تصمیم در مورد جای جدید برای زندگی. نکته مهم اینه که تو، با وجود نبودنت یکی از المان های اساسی در تصمیم گیریمون بودی. اهمیت محل تولدت، دوری و نزدیکی به مامان بزرگ و بابا بزرگت، درس مامانی و باباییت، رشدت در محیط پویاتر، آموختن زبان انگلیسی و بیمه و زایمان و هزینه های اقتصادی اومدنت همگی اینقدر ذهنمون رو درگیر کرده بود که واقعا روزهای سختی رو سپری کردیم. خدا رو شکر که تصمیم نهایی رو گرفتیم و الان بابایی جونت رفته و من هم در تدارکم جمع و جور کردن نهایی و رفتن هستم. امیدوارم در آینده، تصمیم الانمون تونسته باشه زمینه مناسبی رو برای رشدت فراهم کرده باشه. چرا که ما معتقد بودیم نتیجه تصمیم گیری حال حاضر نه تنها برای خودمون مهمه بلکه تاثیرات خیلی زیادی میتونه روی آینده تو هم داشته باشه. بدون که خیلی دلا برات میتپه و تو خوشبختی به خاطر این همه نگاه های پر مهری که منتظرتند. بدون که هنوز نیومده نقش کلیدی در زندگیمون ایفا میکنی و حضورت برای من و پدرت پر رنگه شدید.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 18:50 توسط مامانی |
|
|
آرام جانم
کودک دلبندم ، کاش میدونستی که چه لحظه های پر استرس و غم آلودی رو سپری کردم. راستش در ایام عید که کرمانشاه بودیم به یه دکتری که خیلی ازش تعریف شده بود سری زدم و اون منو خیلی ترسوند از اینکه ممکنه داشتن تو برام یه آرزوی طولانی مدت بشه و مجبور بشم از دارو استفاده کنم. فقط خدا میدونه که من چی کشیدم و چقدر اشک ریختم . فقط خوشحالیم از این بود که مامانم کنارم بود که اینــــــــــــــــقدر هنرمندانه آرومم کرد که دوباره نور امید رو به دلم تابوند . تهران که اومدیم پریشب پیش یکی از بهترین پزشکها رفتیم و با دیدن آزمایشات و قرص ها خیلی امیدواری بهم داد و گفت که اصلا مشکلی نیست و خدا رو شکر همه چیز مرتبه . ولی نمیدونم چرا من اینقدر بی تاب شدم .شاید چون مطب پر بود از خانم های پر از مشکل و درد ، کودکی که بر اثر پریدن شیر به گلوش در ۲۰ روزگیش مرده بود یا زنی که با قرص خوردن ۲ قلو حامله بود یا زن بلوچستانی که ۸ سال بود که به امید داشتن بچه به تهران میامد یا اون یکی خانم که همیشه بچه هاش رو در دو سه ماهگی سقط میکرد.... فکر کنم همه این معضلات کافی بود تا بغض مامانیت بترکه و تا پاسی از شب دائما به یه آینده مبهم فکر کنه....فقط میتونم بگم به حدی به مامانم احتیاج داشتن که نگو. فکر کنم تنها اون بود که میتونست حس زنانه منو بفهمه . شیرینم یکی از بزرگترین دل نگرانیهای من اینه که اگر ما به خاطر درس بابائی مجبور باشیم سالهائی رو در خارج از کشور سپری کنیم من چطور میتونم از پس وظیفه بزرگ مادری بربیام. میدونم بابائی مثل همیشه مثل کوه پشتمون خواهد بود ولی طفلک اونم در بعضی حوزه ها مثل من تجربه ای نداره.کاش میشد این ترس کشنده رو از دل پاک کرد شاید روان آدم اونطور آرام میشد.... دوست ندارم در غربت و بیکسی و دست تنها بزرگت کنم ، دوست دارم مامان گلم کنارم باشه و بهم یاد بده راه و روش مادری رو ، دوست دارم در کانون گرم خانواده بزرگ بشی.دوست دارم وقتی روانم آرومه بهت شیر بدم نه وقتی که سرشار از نوستالژیم و اشکهام روی سینه ام میریزه .... باید انتخاب کرد ، باید تلاش کرد ، باید نهراسید ، باید سختی های مقطعی رو تحمل کرد، باید امیدوار بود ، باید به نیمه پر لیوان زندگی نگاه کرد ، باید شادی رو همچنان حفظ کرد ، چون خدا در توست.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 16:23 توسط مامانی |
|
عزیز دل مامانی سلام میدونم از دستم دلخوری که خیلی وقته چیزی برات ننوشتم ولی باور کن ملوسکم سر مامانیت خیلی شلوغ بود و تو هم خوب میدونی که همیشه به یاد تو زنده ام. خدا رو شکر سفر هند به خوبی و خوشی تموم شد و یکی از بهترن تجربه های زندگیم رو بدست آوردم . اینقدر تنوع فرهنگی ،مذهبی ،نژادی وزبانی و .. دیدم که شاید در عمرم دیگه نتوت=نم اینطور تجربه ای رو بدست بیارم . ولی جوجوی من ،اونجا هم کلی به یادت بودم .۲ تا فیل سنگی کوچولو هم برات خریدم که بعدها توی اتاقت بذارم.راستی مامانیت تنها عضو متاهل گروه پنج نفری بود و من همش با خودم فکر میکردم چقدر این موفقیت بیتر بهم میچسبه چرا که تونستم با وجود تاهل و زندگی مشترک گوی سبقت رو از همکلاس های مجردم بگیرم . خیلی وقتها با خودم فکر میکنم اگه یه فرشته کوچولوی ملوسی مثل تو هم به زندگیمون اضافه بشه آیا من همچنان میتونم به این تیپ موفقیت های آکادمیک و اجتماعیم برسم یا نه ؟ مطمئنم که تو اینقدر آروم و فهمیده هستی که منو درک کنی و مانع رشد من نشی . من هم هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت درس و کار و مشغولیت های اجتماعیم رو به تو و زندگی مشترک زیبامون ترجیح نخواهم داد. حتما یه عکس از اون دو تا فیل میندازم و توی وبلاگت میذارم عزیز دلم. نی نی عزیزم باز هم دارم به داشتنت،بصورت عمیق فکر میکنم . درونم مملو از یه غلیان شیرینه برای داشتنت. هر چند باید اذعان کنم یه چند وقتی به خاطر حجم زیاد درسها و امتحانتم از این اشتیاق کم شده بود ولی انگار داره دوباره وسوسه ام میکنه. فقط از خدا میخوام که هر وقتی که به صلاح هممونه تو رو به ما هدیده کنه . می بوسمت عزیز دل مامانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:11 توسط مامانی |
|
|
ذوق پدر و مادري
وقتی می فهمی که بعد از کلی تلاش بی وقفه بالاخره اسمت جز اعضای اعزامی به هند هستی و وقتی قلبت تند و تند از خوشحالی داره میزنه سر از پا نمیشناسی تا این خبر رو به پدر و مادرت بدی تا خوشحالشون کنی . با مامانيت حرف ميزني كلي قربون صدقه و خوشحالي و جيغ خواهرتو و شكر گزاري هاي مامانيت . به پدرت هم اس ام اس ميزني و خبر رو بهش ميدي. پيامي برات ميفرسته كه از شعف به اوج ميرسونتت: سلام ، به وجودت مباهات مي كنم. پدرت رضا همين جمله كوتاه كافيه تا قلبت رو تكون بده از شورو شعف..... ---------------------**************--------------------***************------------------- عزيز دل ماماني اين ها رو براي اين اينجا نوشتم چون حس مادر و پدري رو به غايت خودش نشون ميداد. وقتي اين لحظه هاي شيرين براي مامانيت اتفاق افتاد با خودم فكر كردم يعني يه روزي ميرسه كه من و بابائيت به وجود تو مباهات كنيم ؟ يعني اون روزي كه با دستاي كوچولوت اولين كارنامه ات رو برامون بياري ما چه حسي خواهيم داشت ؟ يا اون روزي كه خبر قبوليت رو در دانشگاه بفهميم چه شور و شعفي رو تجربه خواهيم كرد؟ نميدونم ،ولي از خدا ميخوام تو هم باعث افتخارمون بشي دسته گل ماماني ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 18:20 توسط مامانی |
|
عزیز دلم مامانی نمیدونم در آینده ،تو هم همین حس من رو خواهی داشت یا نه . حس زیبای مست شدن از صدای مادر . نمیدونی چقدر لذت بخشه وقتی صداش رو از فرسنگ ها دورتر میشونم، انگار همه خستگی هام از بین میره . وقتی با کلام سحر انگیزش و در نهایت مهربونی با اصطلاح های مادرانه اش صدام می کنه از خود بیخود میشم . نمیدونی وقتی صدام رو میشنوه چقدر ذوق میکنه و با چه هیجانی حرف میزنه . سریع تلفن رو روی پخش میذاره تا خوشحالیش رو با بقیه تقسیم کنه. کوچولوی من ، نمیدونم ،ولی فکر می کنم اصلا امکان نداره منم بتونم یه روزی به این اندازه مهربون باشم ،احساس می کنم از ظرفیت وجودیم خارجه که به این حد عاشقانه و ایثار گرانه عشق بورزم . تلاشم رو می کنم ولی یقین دارم به مرحله عشق ورزی مادرم نخواهم رسید ، چرا که هیچ کس رو نتونستم بیابم که بتونه مثل اون به بچه هاش مهر بورزه ، هیچ کس... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:36 توسط مامانی |
|
شیرین عسلم امروز با وجود اینکه خونه مونده بودم تا مقاله های مربوط به کلاس فردا رو آماده کنم ، ولی مثل خیلی از روزهای دیگه ذهنم در تو بود . میدونی بعد از شنیدن خبر بارداری دوست عزیزم ،عادله، دیگه انگیزه کافی رو برای تعطیل کردن بقیه کارها بدست آوردم. خوندن وبلاگ مامان های مختلف و خوندن نوشته هاشون حس شیرینی رو بهم تزریق میکنه . ولی عزیز دلم ، اعتراف می کنم که دوست ندارم در حال حاضر باردار بشم چرا که احساس می کنم این مسئله فقط ارضای خودخواهی خودمونه . در حالیکه به علت فشار های کاری و درسی نمی تونیم وقت زیادی رو برات بذاریم . در حقیقت من معتقدم تو به عنوان یک انسان حق داری که مورد توجه باشی و نیازهات کاملا تامین بشه و من وقتی می بینم به دلایل مختلف قادر به انجام پرفکت این مسائل نیستم روی نیاز ها و غریزه های مادرانه ام پا میذارم تا به امید خدا زمانی که میای تا اونجا که امکان داره همه چیز مناسب و شایسته ورودت باشه . دوست ندارم وقتی دل مشغولی درس و امتحان و پرزنت کردن دارم ، باردار باشم . چرا که احساس می کنم یه ظلمیه در حق توئی که بهترینی. دوست دارم وقتی بارداری رو تجربه کنم که حداقلی از آرامش رو داشته باشم . میدونی این ها همش آرزوهای ذهنی منه و معلوم نیست که به عینیت برسه ، ولی من و بابائیت همیشه از خدا خواستیم که در بهترین شرایط ما رو به داشتنت مزین کنه . خلاصه بدون که دوستت داریم و میخواهیم بهترین ها رو برات ایجاد کنیم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 18:15 توسط مامانی |
|
امروز خبر خیلی خیلی خوشحال کننده ای مستم کرد . میدونی دوست قدیمی و صمیمیم ، ۲ ماه هستش که بارداره . عادله ، هم اتاق سابق مامانیه و شوهرش هم دوست صمیمی بابائیه . خلاصه امروز وقتی تلفنی خبر باردار بودنش رو بهم گفت اینقدر از خوشحالی جیغ زدم و بالا و پائین پریدم که حد نداشت . میدونی خیلی وقت ها که با هم حرف میزدیم بخش عمده مکالماتمون در مورد نی نی دار شدن و مسائل مربوط به اون بود ، حالا که دیگه به طور واقعی مامان شده خیلی حس جدید و زیبائی داشتیم . امیدوارم که به سلامتی و به راحتی این دوره زیبا رو سپری کنه . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 18:5 توسط مامانی |
|
|
دوست داشتنی ترینم
یه چند وقتیه که هم هم مامانی و هم بابائی شرایط خیلی خیلی سخت درسی و کاری رو تجربه می کنند. شاید به جرات بتونم بهت بگم که مامانی ات با تمام انرژی خاص خودش واقعا کم آورده . میدونی کم کم به فصل امتحاناتم دارم نزدیک میشم و از طرف دیگه برای یه ورک شاپ خیلی مهم که قراره نیمه بهمن در هندوستان برگزار بشه باید آماده بشم . از طرفی بابائی گلت هم از نظر کارهای شرکت و کاراهای دانشگاه و کارای مربوط به اپلای خیلی گرفتاره . خلاصه عزیزم ، مامانی و بابائیت بد جور سرشون شلوغه ولی خیلی وقت ها زنگ تفریحمون فکر کردن به تو و آینده تو ه . این گرفتاری ها دلیل نمیشه که از یادت غافل بشیم . همیشه دیدن یه عکس نی نی خوشگل و ملوس کافیه تا خستگیمو از تنم در بیاره و منو ببره تو رویای روزهای شیرین با تو بودن . ملوسکم ، بدون که بابائی و مامانی ات برای آینده تو خیلی برنامه ها دارند و خیلی از حالا دارن تلاش خودشون رو برای هر چه بهتر کردنش میکنند. چقدر خوبه که دارم مکتوب با فرشته کوچولوم حرف می زنم. یه حس درونی بهم میگه همشون رو می فهمی .....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:28 توسط مامانی |
|
آرام جانم ، کودک دلبندم نمیدونم کی ، کجا و در چه شرایطی به زندگی گرممون وارد میشی ، شاید فردا ، شاید هم سال های آینده . نمیدونم ، فقط اینو میدونم که همیشه در ذهن من عینیت داشتی و ساعت های زیادی رو با تو سپری کردم. برات از آرزوهام گفتم ،کلی برای آینده ات برنامه چیدم و خلاصه عالمی داشتم با تو ... حالا میخوام همه اون احساسات شیرین مادرانه ام رو برات مکتوب کنم ، باز هم میگم نمیدونم کی ،کجا و در چه شرایطی وجودت برامون عیان میشه ولی اینو بدون که همیشه بخش عمده ای از دنیای منو تسخیر کردی عزیزم. اینجا برای من یه دفتر یادداشته برای ثبت دل نوشته های مادرانه ام و میخوام به عنوان یه یادگاری ارزشمند برامون بمونه . چرا که لطیف ترین و زیباترین احساسات من رو ثبت خواهد کرد. همیشه در قلبمونی فرشته کوچولو مامانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 17:57 توسط مامانی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 21:31 توسط مامانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 86/10/01 - 86/10/30 86/08/01 - 86/08/30 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 |
|
RSS
|